دانش‌جوی حرف‌دار

آن‌چه می‌فهمم، می‌نویسم

دانش‌جوی حرف‌دار

آن‌چه می‌فهمم، می‌نویسم

تازه‌گی شبکۀ پرس‌تی‌وی مجموعۀ مستندی رو داره پخش می‌کنه با عنوان ِ "Meeting ISIL"؛ توصیه می‌کنم رفقا دیدن‌شو از دست ندن. یه روایتِ بکر و دستِ اول از درون ِ تشکیلاتِ داعش. تا حالا پنج قسمت‌ش پخش شده. شبکۀ پرس‌تی‌وی رو که ببینید، با زدن ِ ای‌پی‌جی، می‌تونید زمان ِ پخش و تکرار ِ این مستند رو پیدا کنید. هر قسمت‌ش حدود ِ نیم‌ساعته.
متأسفانه تو خودِ سایتِ شبکه، اطلاعاتِ چندانی درباره‌ش منتشر نشده:
http://www.presstvdoc.com/Default/Detail/132
تو اکانتِ برنامه‌های مستندِ پرس‌تی‌وی توی یوتیوب هم هنوز بارگذاری نکردند این قسمت‌ها رو. اما اونایی که از این‌طریق می‌خوان قسمت‌های قبل ِ این مستند رو ببینن می‌تونن از طریق ِ این اکانت، دست‌رسی پیدا کنن:
https://www.youtube.com/playlist?list=PLT5duaaiLuZZN3GditpZlxlTFrdlex6Up
من والا مونده‌م چه‌جوری توی اون تشکیلات، تونستند نفوذ کنن و به این فیلم‌ها دست پیدا کردند. تو یکی از قسمت‌هاش صحنه‌های جالبِی داره از نحوۀ بیعت گرفتن‌شون از سران ِ عشایر و قبیله‌هایی که تو محدودۀ مرز ِ عراق و سوریه ساکن هستند. یا یه جای دیگه‌ش که برام جالب بود، این بود که لباس ِ ارتش ِ عراق رو می‌پوشیدن و به جاهای مختلف سرک می‌کشیدن و اطلاعات جمع می‌کردن.

Meeting ISIL (aka ISIS, IS, DAESH) - Part 1

Meeting ISIL (aka ISIS, IS, DAESH) - Part 2

Meeting ISIL (aka ISIS, IS, DAESH) - Part 3

Meeting ISIL (aka ISIS, IS, DAESH) - Part 4

Meeting ISIL (aka ISIS, IS, DAESH) - Part 5

به نقل از پیچک سر به هوا!

یکی از مشکلات اساسی ما در ایران که هنوز بسیاری از زوایایش برای خودم بی‌پاسخ‌مانده، حق تکثیر(کپی‌رایت) است. کسی کار به کار دیگری ندارد که برای فلان کتاب یا نرم‌افزار یا ... زحمت‌ها کشیده و رنج‌ها برده. هر طور دلش خواست استفاده می‌کند. این مسئله‌ای بود که 5 سال پیش در ایام دبیرستان زمانی که با دوستانم مشغول کار بر روی نرم‌افزار "شیمی برای زندگی" برای جشنواره‌ای بودیم، به‌وضوح دیدیم. نرم‌افزاری که به دلیل کمبود منابع مالی (یا بهتر: نبود منابع مالی) ناتمام ماند.

لوگوی فیدیبوبه مدد اینترنت، چیزی که فراوان شده، پایگاه(سایت)های بارگیری رایگان یا غیر رایگان کتاب است. معمولاً هم کتاب‌های اسکن‌شده که علی‌رغم کیفیت پایین، حجم بالایی دارند. این‌گونه‌ می‌شود که ما از لذت واقعی مطالعه کتاب با تلفن همراه و تبلت محروم می‌مانیم. هرچند در مورد کتاب‌های قدیمی و نایاب می‌توان تلاش پایگاه‌های انتشار رایگان کتاب را تا حدی قابل‌قبول دانست، اما در مورد کتاب‌های روز موجود در بازار به‌هیچ‌وجه پذیرفتنی نیست. مشکل اصلی ما هم نبود یک سامانه خوب و قانونی برای فروش کتاب است. در این زمینه قبلاً تلاش‌های خوبی انجام‌شده، اما به نظر من بهترین آن‌ها سامانه "فیدیبو" است. یک پایگاه که برای ابزارهای مختلف هم برنامه‌ی مخصوصشان را ارائه داده است. نکته جالب، اقبال ناشران ایرانی به این سبک نشر و عقد قرارداد رسمی با این پایگاه است که خیال خواننده را از قانونی بودن کتابی که در اختیار دارد، راحت می‌کند. بیشترین خرید‌های من از نشر نی است. همین روزها هم کتاب "جسارت امید" از "باراک اوباما" ترجمه‌ی استاد ابوالحسن تهامی عزیز از نشر نگاه را تهیه‌کرده‌ام و می‌خوانم. در فیدیبو معمولاً کتاب‌ها نصف نسخه‌ی کاغذی‌ قیمت دارند.

اگر شما یک رایانه همراه، تلفن همراه یا تبلت با سیستم‌عامل iOs یا Android دارید توصیه می‌کنم برنامه فیدیبو را نصب کنید و لذت ببرید.

فیدیبو را ببینید، معرفی فیدیبو از زبان فیدیبو را بخوانید یا راهنمای استفاده از آن را مطالعه کنید و حتماً سری هم به مطلب دکتر مجیدی عزیز در یک پزشک بزنید.

 

نظر شما چیست؟

آیا این سامانه می‌تواند برای نشر داخلی ایران جایگزینی مثل بخش کتاب آمازون باشد؟(البته نه در برابر همه‌ی آن امکانات طبیعتاً)

شما نسخه کاغذی را ترجیح می‌دهید یا نسخه الکترونیکی؟

پ.ن: برای هم‌دوره‌ای‌هایی که مشغول زبان هستند: حتما از کتاب‌های انگلیسی و رایگان فیدیبو استفاده کنید.

خیلی از این موارد جنبه یادآوری دارد و بسیار بدیهی است. ولی ما محتاج یادآوری همین بدیهیات هستیم. بدیهیات هرچند که یک ظاهر روشن و آشکار دارند، ولی گاهی وقت‌ها ما در موضوعات بدیهی و روشن دچار غفلت می‌شویم و از همان نواحی نیز آسیب می‌بینیم.

دقت کنیم که سلامت روحی و روانی انسان‌ها به خودی خود به‌وجود نمی‌آیند و اگر انسان‌ها به دقت مراقبت، محافظت و نگهداری نشوند؛ اصل به آسیب دیدن آن‌هاست.

1. آن‌که گفت عالم محضر خداست با عینک‌های ما عالم را تکه تکه نکرده بود. او همه عالم را می‌گفت. آفاق و انفسش را، ازل و ابدش را، زمین و آسمانش را، غیب و شهادتش را، پنهان و پیدایش را، ماتبدون وماتکتمون‌اش را، آن‌چه ما «حقیقی» نامش می‌دهیم و آن‌چه مجازی صدایش می‌کنیم را. و همان کسی که گفت در محضر خدا معصیت نکنید، منظورش این بود که در محضر خدا معصیت نکنید!

2. آن‌که گفت تقوا، تقوا را برای همیشه و همه جا می‌خواست و آن‌که گفت نفس، نفس را در همه جا می‌گفت و آن‌که از خطر شیطان گفت، از خطر شیطان در همه جا گفت: اتقو الله و رعایت تقوای الهی را در مجاز پنداری‌های ما هم می‌خواست.

در نمایشگاه کتاب امثال بنابر فضایی که فعلا علاقه و دغدغه من است، کتاب‌هایی در زمینه فضای مجازی،‌فناوری اطلاعات، زندگی مجازی و این چنین مفاهیمی تهیه کردم. یکی از غرفه‌هایی که کتاب‌های نسبتا جالبی در این زمینه‌ها منتشر کرده بود،‌ انتشارات مرکز شهید صیاد ارتش بود. برای مثال به همین کتاب (امنیت در فناوری اطلاعات) و (بهره‌برداری اطلاعاتی از اینترنت) می‌توانم اشاره کنم.


و کتاب امنیت در فناوری اطلاعات اثر آقای موسی شفیعی:
از کتاب ۸۴صفحه‌ای انتشارات ارتش، انتظارم بسیار بیشتر از این بود.سه فصل اول کتاب به بیان مباحثی گذشت که به نظرم برای طیف‌های مختلفی که می‌توانند مخاطب این کتاب باشند، بیانش لازم نیست. از آشنایی با رایانه(!)‌تا آشنایی با مفاهیم داده، چیزی که بیش از ۳۰ صفحه کتاب را اشغال کرده است.در ۳ فصل بعدی هم مطالب خوبی در مورد سامانه‌های اطلاعاتی و حفاظت و امنیت اطلاعات رایانه‌ای مطرح شده است. به نظر می‌رسد امکان طرح در کمتر از ۳۰ صفحه هم وجود دارد و نیاز به شرح و بسطی ۵۰ صفحه‌ای نیست.
این کتاب به قدری برایم کسل‌کننده شد که مطالعه(یا بهتر است بگویم تورقش)،‌۳۰ دقیقه بیشتر طول نکشید.تصویر جلد کتاب امنیت در فناوری اطلاعات
در آخر،‌اگر از مطالب ساده‌ی ابتدای کتاب و برخی شرح‌های نابجای سه فصل آخر اگر بگذریم،‌ لابلای متن کلیدواژه و سرنخ‌های خوبی دستگیر مطالعه‌کننده می‌شود. اگر این کتاب را مطالعه کردید،‌حتما کاغذ و قلمی دم دست داشته باشید و مفاهیم جدید را که مطرح شده است یادداشت و بیشتر و حتما از منابع‌ معتبر‌تر درباره‌شان تحقیق و مطالعه کنید.
پ.ن: کم‌کم بیشتر در مورد کتاب‌هایی که این ایام مطالعه کرده‌ام و می‌کنم،‌خواهم نوشت.

چندسالی هست که دامنه 2daneshjoo.ir را تهیه کرده‌ام و به جز چند ماه اول و قبل از مهاجرت به بیان که روی یک وردپرس کار می‌کردم و خدابیامرز به رحمت خدا رفت،‌ روی فضایی اشتراکی تنظیمش کرده بودم؛ شده بود محل آزمایش‌های من در زمینه‌ی cmsهای مختلف و ما یتعلق به!!
دیشب بدون هیچ نیتی و کاملا اتفاقی(پدیده اتفاقی در نظام هستی داریم؟) این دامنه را روی این وب‌نوشت تنظیم کردم. از دو هفته‌ی دیگر هم نشانی تارنوشت تحت دامنه بیان در دسترس نخواهد بود. از کسانی که به من پیوند داده‌اند خواهش می‌کنم که نشانی را اصلاح بفرماییند.

خطاب به بیان: بیان‌جان خوبی؟؟‌سرت جایی نخورده؟؟ ۹۷٪ تخفیف خرید امکانات اختیاری بهم دادیا؛‌حواست هست؟؟

فرض کنید در بازی امشب یا فرداشب جام‌جهانی، گلی به ثمر برسد

بعد در هیاهوی تماشاچیان، تلویزیون‌های ورزش‌گاه به جای تکرار گل، صحنه‌ای از فجایع سربریدن‌های عراق یا مرگ‌ومیر کودکان سوری را نشان دهد!

واکنش تماشاچیان چه خواهدبود؟

الفت شبهایخوش را روزگار ازما گرفت/ای خوشا روزی که باهم روزگاری داشتیم

شهریور ماه 1392، زمانی که تنها چند روز از سومین ترم تحصیل ما در علوم‌سیاسیِ دانشگاه امام صادق(ع) گذشته بود، "هم‌اتاقی‌های امسالِ من" را نوشتم. اتاقی که با مهر و محبت و مروت شکل گرفته و در یکی از بهترین و خوش‌منظره‌ترین اتاق‌های مجوعه‌ی اقامتگاه‌ دانشگاه واقع شده بود(است). من، حاج احسان عزیز،دادش حامد گل، علی آقای بامرام و آقا حسین. ما 5 نفر اعضای اتاقی بودیم که به برکت دارو‌های گیاهی احسان‌خان و عکس شهید چراغی که اتاق 222 به نام ایشان مزین بود، بین بچه‌ها به عطاری شهید چراغی معروف شده بود. الحق و الانصاف اتاق ما بین دیگر اتاق‌های هم دوره‌ای‌ها، شادترین و یکدست‌ترین اتاق بود. بگذریم از این که شرایط به‌نحوی پیش رفت که به ناچار، حسین از ترکیب ما جدا شد و رفت، ولی ما چندماه بعد از عید را هم که بدون او بودیم، با او بودیم؛ رفتنی که حتی در ظاهر اتاق هم تأثیر زیادی داشت.

 حدود 10 ماه زندگی ما در این اتاق، هفته پیش چنین روزهایی تمام شد. ما ماندیم و خاطراتی بسیار شیرین و طبیعتا گاهی تلخ با در و دیوار این اتاق، روزهای آخری که مشغول جمع‌وجور کردن وسایل برای تحویل به انبار بودیم، اصلا روزهای خوبی نبودند...

سال آینده من و حامد و احسان با محمدرضا و امیرحسین، دو هم‌اتاقیِ جدید خواهیم بود. علی در اتاق دیگری است و حسین هم در همان ترکیبی که بعد از عید به آن‌ وارد شد.

و اما؛ امثال (امسال) که قدری تجربه‌ی ما در دانشگاه بیشتر بود، به وضوح برایم قابل درک بود که زندگی این‌روزهای دانشجویی ما در خوابگاه‌های مجردی، کوچک‌شده‌ی بخش‌های بسیاری از زندگی جدی‌تر ما در اجتماع در آینده‌ای نه چندان دور است. همین تجربه‌ی کوچک لحظات سختی داشت و تجربه‌هایی سنگین. بماند که چقدر تصمیماتمان درست بود و چقدرش نادرست.

باشد که سال آینده،روزهایی شیرین‌تر و مفیدتر در اتاق 4در4مان داشته باشیم.

پ.ن۱: نوشته‌های این روزها، حاصل نشخوارهای خودم با خودم در زوایا و خفایای ذهنم است...
پ.ن۲: این نوشته‌ها خیلی مفصل‎ترند، ولی بیش از این مقدارش، قابل نشر نیستند...

پ.ن۳: در این روزهای عزیز ماه مبارک رمضان، دعایمان کنید...

پ.ن۴: شعر بالا را از کامنت(نظر) خصوصی حسین برداشته‌ام. حسین جان، اگر این‌جا را میخوانی وشاعرش را میشناسی، بگو بی‌زحمت...

مدت زیادی، حدود 10 ماه، با تعدادی از هم‌دوره‌ای‌ها، مشغول پروژه‌ای بودیم. چه همان روزهای اول که 4 نفر بودیم، چه حالا که 8  9 نفر شده‌ایم. در طول این مدت تلاش ما این بود که کاری بکنیم که دیگران نکرده‌اند. هیچ دوست نداشتیم که خروجی این همه فعالیت و تلاش با شکستی سنگین مواجه شود. اما شد! بماند که چه حرف‌های ناگفته‌ای برای من مانده ‌است و من همه‌ را نوشته‌ام و دارم. شاید روزی هرکدام را به مخاطبش دادم.

این مدت فعالیت واقعا سنگین و نتیجه‌ای که در اولین مرحله بدست آمد، برای ما (شاید هم برای من) درس‌ها و عبرت‌های زیادی داشت. در این دو هفته پس از آن روز شیرینِ تلخ، ساعات زیادی به فکر و بررسی این مدت و این کار پرداختم. چیزهایی دستگیرم شد که خلاصه‌اش را برای خودم این‌جا می‌نویسم که بماند. شاید به درد کسی هم خورد!تلاش

1-     توکل به معنی واقعی کلمه، همیشه نجات دهنده است!

2-     شاید چیزی را که به وضوح فکر می‌کنم صحیح‌ترین است و حتی شواهد هم همین را نشان می‌دهد، قدری بعدتر بفهمم غلط‌ترین است!

3-     همیشه تلاش زیاد من، به معنی درست تلاش کردن من نیست!

4-     بهتر است یک بزرگترِ دلسوزِ راه‌رفته، حواسش به من و کارم باشد!

5-     حفظ ارتباط‌ها بایستی برایم خیلی مهم‌تر از چیزی باشد که الآن هست؛ کار اگر نشد، نشد. ولی رفاقت اگر پرید، پرید!

6-     هرکسی را بهر کاری ساختند!

7-     همیشه یکتا (به معنی خاص و متمایزِ منفی آن) خوب نیست. گاهی وقت‌ها باید همرنگ جماعت بشوم!

8-     هنر، رساندن هر دو هندوانه به مقصد است؛ نه یکی را فدای دیگری کردن!

9-     از 9 تا 21 آن قابل بیان در این وب‌نوشت نیست و بهتر است در همین برگه‌ی روبرو، بماند...

علی‌ای‌حال، در گوشه‌ی دلم خوشحالم که تلاشم را کردم، اما ناراحتم که چرا درست تلاش نکردم و ناراحتیِ من قوی‌تر است. از آن روز به بعد نظم نوینی بر زندگی، کار و تلاش من حاکم شد. بر حسب تجربه هم، وقت مفصلی را گذاشتم تا در حد وسع خودم یقین پیدا کنم که این بار درست‌تر از قبل، نه درستِ درست، در حال حرکتم.

همین!

بچه‌تر که بودیم، روز مادر، دامن مامان ر می‌گرفتیم و اصرار می‌کردیم که بگوید چه می‌خواهد تا ما برایش تهیه کنیم. حتی یادم هست که یک بار مصمم شده‌بودم همان دستبند طلایی را برایش بگیرم که گم شده‌بود وقتی هم که به بقیه گفتم و همه خندیدند ناراحت شدم. بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم حکایت این حرف‌ها نیست. مامان هر چیزی را هم که نیاز داشته باشد، هیچ‌وقت نمی‌گوید لازم دارد. حتی یک جایی فکر کردم که مامان دوست ندارد روز مادر چیزی را به او هدیه کنیم. برای همین چند سالی مدام بین سال بی‌بهانه برایش کادو خریدم و هدیه دادم و روز مادر با گل به خانه رفتم. مامان می‌خندید. چه آن وقت‌هایی که سرم را روی دامنش می‌گذاشتم و می‌پرسیدم چه لازم دارد، چه بعدتر که هدیه برایش نخریدم و چه چند سال اخیر که دنبال فرصت بودیم که همه‌ی ما بچه‌ها دور هم جمع شویم و یک کادوی جمعی به مامان هدیه بدهیم. هیج روزی از این چند سال لبخند از روی لب‌هاش محو نشده بود.
امشب که زنگ زدم و گفتم «مامان امشب شب عیده، ولی فردا روز مادر نیست. تا شما. نباشی روز مادر نمیشه» مامان صدایش لرزید و من داخل تاریکی اتاق، دستم را گذاشتم روی متکای کوچک روی تخت دو نفره‌ای که گوشه‌ی اتاق کز کرده بود و چشم‌هایم را بستم و خیال کردم سرم روی دامن مامان است... بدون هیچ حرف، بدون هیچ فکر هدیه. 
بدون هیچ 
لبــــ     خند...

منبع: به زودی...